X

Works

Other Works

My Factory's Men#05

        شاپورموتوری | مـــــــــوطــورشاپور در خانواده‌ای عجول، بصورت تخته‌گاز و تک‌چرخ، صدا به جهان گشود. وی از طفولیت علاقه زیادی به اگزوز داشت. اما آن زمان هنوز وسیله‌ی نقلیه‌ای اختراع نشده بود. ولی مورخین با استناد به صدای گلوی شاپور، این علاقه‌مندی وی را در تاریخ چپاندند. لازم به‌ذکر است که عمۀ شاپور نیز از مورخینِ بنامِ آن زمان بود و دَرُ همساده او را به نامِ "کلثوم تاریخ‌قشنگه" می‌شناختند. کُلثی در جلدِ هفتم کتابِ "مِن شَرحِ‌الوَقایِع حتی زُرتُمُ المقابِل" اضافه می‌کند؛ شاپور همیشه به موی زنان که در باد رها می‌شد علاقه داشت. این را زمانی دریافتم که او هنوز نمی‌فهمید.وی در ادامه می‌افزاید، بعداز کشف حجاب توسط رضاخان، شاپور شب‌ و روز بدنبال درست کردنِ وسیله‌ای بود تا ضعیفه‌ها را در باد سریع تکان‌تکان دهد، ولی موفق نمی‌شد. تا اینکه روزی یکی از داوطلبین برای طره‌گی در باد، به شاپور گفت: "مشکل اینجاست که تو ما را ضعیفه می‌پنداری! اگر وسیله‌ات را مستحکم کنی و خود آن را حرکت دهی، من میتوانم بر دوش تو سوار شوم و تو تک‌چرخ زده و من موهایم را تکان دهم تو باد برات! ها؟!" شاپور سکوتِ عمیقی کرد... سپس فریاد زد "مــــوطــــور"! و هفته بعد آن را اختراع کرد و داوطلب مذکور بر ترکِ وی سوار گشت. حرکت کردند و از آنجا که هیچکدام به تعبیۀ آینۀ بغل فکر نکرده بودند، شاپور مجبور بود انعکاس مو را در شیشۀ ماشین‌های کناری ببیند و تنها از انعکاس آن لذت ببرد. بعد از طی مسافتی که شاپور هیچ چیز ندید، کفری شد و برگشت تا موهای یارش را ببیند... دخترک نبود... نمی‌دانست در خروجی چمران جنوب جایش گذاشته یا که سیدخندان! یا سر خیابان هجدهم یوسف‌آباد...ولی از اختراعش خوشحال بود... و تا پایان عمر از انعکاس طره های مو در شیشۀ دیگران لذت برد.      

My Factory's Men#05

My Factory's Men#04

      گُل تُرآب سَروکَن در سال 555 هجری بدری، باسن به زمین گذاشت. پدرش "تُراب سَروکَن" و مادرش "گُلی سروکن" نام داشت که عقد آنها در آسمان ها بسته شده بود. به همین دلیل گل ترآب که حاصل عشقی اجباری بود، به شکل گلابی بدنیا آمد... علاقه‌ی او به میوه ی هم شکلش "گلابی" وصف ناپذیرناک بود، به طوری که هر روز قبل و بعد هر وعده غذایی، یک گلابی میخورد. تخت اش از چوب گلابی بود، به ورزش های آبی علاقه نشان میداد و فوبیای زمستان داشت... یکروز که به همراه خانواده از مراسم گلابگیری به شهر سرعین هم رفتند، تُراب گلابیه خود را بغل زد و به چشمه ی آب داغ گاومیش گُلی رفت... گل ترآب در مسیر اذعان کرد که "بابا دشویی دارم"... تراب محلِ سگ نداد و او را داخل آب برد، بعد از گذشت دقایقی رایحه ی گلابی را به وضوح در دهانش چشید... از گل ترآب پرسید: تو هم حس میکنی؟! گل تراب گفت: نه...پدر گفت: "خعله خوب... بریم دستشویی" و او جواب داد : "کردم"پدر گفت: تو آب؟!!! گلابی؟!!!!پسر بغضش ترکید و هق هق گریه کرد.... پدر ذهن اش در لحظه کار کرد و دوان دوان او را به نزدیکترین آزمایشگاه رساند و دریافت پسرشان از خود آب گلابی دفع میکند. وی بعد از بازگشت به دیار، تمام محصولِ سیب زمینی را از کشاورزان خرید و با کمک گْلی زنش، آنها را مثل گلابی گاچ قاچ کرد... و تُشکی از آنها ساخت و شب ادراری گُل ترآب به کمک اش آمد تا به همراه او "کَنسِرو گلابی" را اختراع کند.      

My Factory's Men#04

Lamp's Cancer

30x20cm Ballpen & Rapid pen on Cardboard 2008   يکي بود، يکي نبود... مثل هميشه يه پسره بود... بازم مثل هميشه اما نه خيلي هم مثل هميشه، چون اون يه لامپ بود... يه لامپ خاص، از يه نسل خاص، توي شهر خاص و با وضعيت خاص اونا تو شهرشون، توي يه سني، خاموش ميشدن و از بين روشن ها ميرفتن، ولي روشن ها هم ميدونستن يروزي ميرن... دير يا زود چون احمدي نژاد تند تند برق رو قطع و وصل ميکرد، اونا عمرشون اومده بود پايين... تازه ديگه کسي اونا را متولد هم نميکرد يه روز لامپ داستان ما که توي زندگيش سرطان رو از مادرش هديه گرفته بود... صبح از خواب بلند شد و ديد نيست!... يعني بود!ولي اونجوري که قبلاً بود، نبود... اولش بغض کرد ولي بالاخره شروع کرد به گريه کردن... داد ميزد...اِاِاِاِاِه ... من آخه 7 ماهمه... من حداقل بايد 40 ماه زندگي کنم... من حق دارم...حق خدا که همه لامپ هاي روشن و خاموش رو دوست داشت... کارشو ول کرد، اومد ببينه اين فسقلي چي ميگه!... همه رو جمع کرده دور و برش... بهش گفت چي شده اندک سوسوي اين دنياي کوچيک... تو واسه چي گلايه ميکني؟... من اين همه کار دارم، تو فکر ميکني تنها هستي؟... نه، چشماتو باز کني 10 دقيقه ديگه باباي خدابيامرزت هم مياد سراغت... اگر هم نيومد که خوب نيومده... هيچ تضميني نيست، اون حق داره تورو نبينه... اينجا مثله دنيا نيست که!!!... هر کي نخواد کسي رو نبينه، الکي ادا دربياره... اينجا ميگه نميبينم...ها ها ها شوخي کردم... بابات مياد... ولي انتظار نداشته باش بابات که اومد، همون بابايي باشه که ميشناختي... شايد باباي واقعيت کس ديگه اي باشه... لامپ قصاب محل... لامپ اکبر آقا سبزي فروش... به هرحال يه جا رو روشن ميکرده... مطمئناً... آره همينطوره... بعدش يه جمله از وودي آلن، که خوشش اومده بود گفت و رفت: مهم نيست کجا و کي مرگ بسراغم مياد، مهم اين است که وقتي ميايد من آنجا نباشم.

Lamp's Cancer

My Factory's Men#02

30x20cm Rapid Pen, Pencil, Acrylic on Cardboard 2011   اکبر پُـف زاده (پُـف یوسیان) در سال 1302، در روستای علی آبادِ کرانچی، در خانواده ای بشدت شکوفا، دهان به جهان گشود. وی از توله گی، به تحصیل و علم، عشقش میکشید و در میان هم سن و سالانش زبانزد خاص و عام بود. چیزی که او را از آن گوساله ها متمایز میساخت، شخصیت قـُلک وار او بود... و این خصوصیت بارز، حتی از پشت هم مشخص بود، چه رسد از روبرو (ینی پشتش بودی فکر میکردی یه قلک داره راه میره). به همین دلیل دارایی های وی در سن 7 سالگی، از پدرش "فرامرز پُـف زاده" بیشتر شد. در مدرسه او را بدلیل پُـف های اندام و شخصیتش، هُ میکردند و به او میگفتند "اکبر پـُفـکـون". این مسئله جرقه ی انقلابی در سینه ی او شد. او تصمیم گرفت تمام فحش های خود را تا ابد، به همه دنیا، هرروز، در یک محصول، به خورد مردم دهد... چیزی بنام پـُــفــکــون... که بعد از مجوز ندادن دولت، با گذشت زمان آن را به "پـُفک" تغییر داد و به مشورت مادرش "مینو اندرچاک" اسم آن را به "پفک نمکی" تغییر داد. اکبر، پفک سازی را در زمین خاکی شروع کرد... در جاده خاکی ادامه داد و به آسفالت رسید. بر روی آسفالت او عاشق دختری از هند، بنام "کرانا کاپور چی" یا همان "کرانچی" شد و باقی عمر خود را در کنار توله هایش سپری کرد. پسر او "مزدک" و دخترانش "پری نگار" و "اشرف" زندگی او را پُررنگ کردند. اکبر برای هر کدام از فرزندان، محصولی روانه ی بازار کرد... برای مزدک اسنک، برای پری نگار "پرینگرز"(که بعدها بدلیل غیرت، آن را به پرینگلز تغییر داد)" و برای اشرف، که او را در خانه اَشی صدا میکرد "اشی مشی". هم اکنون اکبر پف زاده در سن 88سالگی، موفقیت خود را مدیون فحش های پدران و مادران شماست و در کنار خانواده خود امروز تولدش را جشن میگیرد.

My Factory's Men#02

About

  • About Me

Born in 1986 in Teheran, Mostafa Akbari is an Iranian artist who draws with Rapid Pen and Ink.  He started working in nudes and gradually found his path in the world of painting and graphic design. Mostafa's exactness is very important in the performance of his work, Mostafa always used the smallest size of the Rapid pen and different painting-brushes when presenting his works. Although working with these sizes takes a lot of time, the joy of discovery and exact performance has always held a high place for Mostafa

Selected Exhibitions

2016: The 1st Annual Illustration - Shirin Gallery, Tehran

2016: Curate Exhibition “Such a Dance...” , Mehrva - Tehran

2016: 10th Group Exhibition “wonderland” , Tehran 

2015: Illustration Exhibition With Mohammad Barrangi, “Pale world” , Rasht

2015: Solo Painting Exhibition, Mehrva Gallery, Tehran

2015: Illustration Exhibition, “It’s always tea time” , East Europe Tour

2014: 8th Group Exhibition “wonderland” , Tehran 

2014: Illustration Exhibition, “Beyond the Sea” , Fairy Tale project, Budapest

2014: Illustration Exhibition, “ The Port In Fog”, Rasht

2013: Painting Exhibition, Private Show, Tehran

2013: Solo Painting Exhibition, Art Gallery, Arasbaran

2010: Solo Painting Exhibition, Art Gallery, Arasbaran

 

Contact Me

Using the contact form to send me email at below

Keep in touch

You can also use the following information to contact me.

Mostafa Akbari
Cell Phone: +989191081250

Find Us on Facebook

Facebook Image